سلام ميخوام براتون يه قصه بگم
قصه اي از يه پسر.از پسري که تو ي دوران نوجووني وقتي 16 سال بيشترنداشت حس کرد
که خيلي تنهاست
اون توي اون سن کم از دنيا سير شده بود
فکر ميکرد هيچکس اونو دوست نداره وبراي هيچ کس بودن يا نبودن اون مهم نيست
اون هم براي اين که نشون بده از زندگي بدش مياد
ازهمه متنفر شد
حتي از پدرو مادرش
يه مدتي اون اينجوري بود .حدودا يه سال
اون پسر 17 سال داشت که بزرگترين اتفاق عمرشتااون زمان روي داد
آشنايي بايه دختر به اسم آيدا . اون پسر اون زمون به خودش قول داده
بود از همه بدش بياد
ولي تنونست سر قولش بايسته
اون عاشق دختره شده بود وعشق آيدا وجودش رو گرفته بود
خواب وخوراک وزندگيش شده بود آيدا
ولي اون دختر هيچ چيز نمي دونست
چون پسر قصه ي ما بهش نگفته بود که دوسش داره
چون اين پسر ميترسيد
آخه فکر ميکرد که هيچکس دوسش نداره
واين عشق رو در خودش پنهون کرد
تا يک سال
ويک سال هم گذشت
پسرقصه ي ما 18 ساله شد
آيدا هم 15 ساله شده بود
و عشق پسر جوان در اين يک سال چندين برابر بيشتر شده بود
اين دختر وپسر تو اين مدت همسايه بودند
آيدا دختر بسيار زيبايي بود وبه خاطر همين ـ عالم وآدم وهرپسري که اونو ميديد
دوست داشت در برابر اين دختر خودنمايي بکنه تا توجه دختر رو به خودش جلب کنه
پسر قصه ي ما اسمش امير بود
امير به خاطر اينکه به زندگي بد بين بود هميشه به جنگ فکر ميکرد و به همين خاطر به خاطر اين
فکر که دنيا با اون سر جنگ داره از هر لحاظ خودشو آماده ي دفاع وجنگ کرده بود و دست بزن
فوق العاده اي داشت . البته به هيچ کس زور نميگفت
اون پسر تنها با خيالاتش با آيدا حدود يک سال بود که اميدي به زندگي پيد کرده بود
و يک اتفاق ديگر زماني که امير در اين سن(18سال)بود روي داد
توي يه روز پاييزي . امير دررشته ي تجربي ودر مقطع پيش دانشگاهي
درس ميخوند وچهار شنبه ها وپنج شنبه ها اونها درس نداشتندو امير تو اون سه روز تعطيل
به باشگاه بدنسازي ميرفت.يه روز که از باشگاه داشت مي اومد خونه
آيدا روديد که داره به خونشون ميره
امير در اين لحظه متوجه چيزي شد
دو نفر که با يک موتور دنبال آيدا بودند وتا دم در دنبالش آمده بودند
و چهره ي آيد اخيلي ناراحت وشرم زده بود .اما آيدا
متوجه امير نبود
واما ادامه ماجرا
امير با ديدن اين صحنه به شدت عصباني شد وکيفي که در دست گرفته بود رو به زمين انداخت ورفت به سمت آنها.
آن دو که روي موتور نشسته بودند ا ديدن امير موتور را نگه داشتند .
هر دو هم سن امير بنظر ميرسيدند.يکي ازآنها که پشت موتور نشسته بود با حالت تمسخر گفت: مشکليه بچه؟
در همين لحظه بود که امير دست او را گرفت واز موتور انداخت پايين .بعد با دست ديگر يک سيلي محکم به صورت دومي زد و آن پسررا با موتورش هول داد طوري که موتور روي او افتاد .بعد رو به اولي کردو افتادروي اووخلاصه تا ميتوانست او را زد.بعد آن يکي که موتور رويش افتاده بو د رفت سمت امير ودعوايي شديد بپاشد.....
چند لحظه ي بعد يکي از همسايه ها که با ماشينش داشت به خانه مي آمد .از ماشين پياده شد وبه طرف آنها رفت....
آن دو هم از ترس اينکه قضيه بيخ پيدا کند فورا سوار موتور شده وغيب شدند .
مدتي بعد از سوال جواب آن همسايه و خاموش ماندن امير او به خانه رفت
چندروز گذشت ....
امير به خاطر آن اتفاق صورتش زخمي شده بود.
آن روز مادر امير آش نذري پخته بود و او بايد آش ها را به همه ي همسايه ها ميداد .
حالا زماني است که امير بايد در خانه ي کسي که دوستش داشت را بزند.
امير بالاخره وبعد از کلنجار رفتن با خود تصميم گرفت در آن خانه را بزند.
و با اضطراب در خانه را ميزند.
از پشت آيفون صداي آيدا مي آيد
ـ بله؟
امير کمي هول ميشود با کمي مکث جواب ميده :لطفا يه لحظه تشريف بياريد دم در.
آيدا ازپشت آيفون نميفهمه که کي هست وکمي بعد مياد دم در
وحال امير وآيدا رو در روي هم قرار ميگيرند کمي مانده بود که امير همه ي آشها رو بريزه زمين
امير با حالت مظطرب ميگه:سلام.....آش نذري آوردم
آيدا هم کمي هول ميشود .کاسه ي آش رو بر ميداره وميگه:خيلي ممنون بعد ميگه: يه لحظه صبر کنيد.و
ميره خونه .بعد از مدت کوتاهي برميگرده وميگه بفرمايين.ساعتتون
امير از تعجب کم مونده بود شاخ دربياورد . بعد آيدا ادامه ميدهد:چند روز قبل از دستتون در اومده بود.............ـ
بقیه در ادامه ی مطب
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
با سلامي دوباره به همه ي خوانده هاي عزيز
بايد بگم من آدم قدر نشناسي نيستم
فکر نمیکردم کسی بخواد اینا رو بخونه
ضمنا یه چیز:
آقاميلادفکر کنم آدرسشو درست تايپ نکرده باشه چون نميتونم وارد وبلاگش بشم
از تک تک خوانندگان ممنونم و سعی میکنم همتونو لینک کنم
بگذريم وبريم سراغ ادامه ي داستان
آيدا به امير گفت:اون روز که با اونا درگير شديد از دستتون در اومده بود. کمي بعد آيدا ادامه داد:متاسفم که اون روز....اون روز به خاطر من دعواتون شد.
امير که خيلي تعجب کرده بود و زل زده بود به چشمهاي آيدا چند لحظه ي بعد جواب داد :به خاطر تو حاظرم هر کاري بکنم
آيدا نميدونست چي بگه اما امير خيلي حرف داشت که به آيدا بگه.امير ادامه داد: دوست دارم ساده وصريح بگم :دوست دارم وخيلي وقته که دوست داشتم
اما تو اين همه مدت نميدونستم تو چه حسي نسبت به من داري و حالا هم نميدونم ولي ديگه ميخوام بدونم.بهم بگو ....که اين حسو نسبت به من داري .....يانه
ولي آيدا مونده بودبا دريايي از سکوت و نگاهي خيره که هيچ چيز از آن نگاه وآن سکوت نميشد فهميد.
آيدا گفت:از......از بابت آش ازمادرتون تشکر کنيد
امير که با پاسخي بي ربط مواجه شده بود با حالتي نا اميد و ناراحت گفت : بهتره من ديگه برم.ورفت
در همين حين آيدا گفت :اميدوارم ....امير ايستادوبرگشت به سمت آيدا....آيدا ادامه داد :اميدوارم بازهم ببينمتون.وفورا رفت به داخل خانه ودر رو بست
امير با شنيدن پاسخ آيدا با خوشحالي و سراسيمگي با بقيه ي آشها به سمت خانه ي بعدي حرکت کرد
دو هفته گذشت
يک روز که امير متوجه شد پدر ومادر آيدا از خانه رفته اند تصميم گرفت تا به منزل آنها زنگ زده با آيدا حرف بزند وبراي اطمينان از دکه ي تلفن استفاده کرد
آيدا گوشي رو برداشت وامير بعد از سلام اولين صحبت خود را با بهترين فرد زندگيش شروع کرد
امير شروع کرد به گفتن آنچه که دراين مدت بر اوگذشته بود وحس بدي که نسبت به همه داشت حتي پدر ومادرش
آيدا متوجه شده بود که امير در گذشته دچار يک بيماري رواني شديد شده وباعث نگرش منفي اش نسبت به همه شده اما آيدا متوجه اين هم شده بود که اين
حس هنوز در وي باقي مانده. عموي آيدا يک روانپزشک بود و آيدا در اين زمينه اطلاعات خيلي زيادي داشت به همين خاطرا براي بهبود وضعيت
امير چند مدت بعد به او چند کتاب روانشناسي هديه داده بود تا اورا از اين تفکر رها بسازد
آيدا در اين چند ماهي که با امير تماس داشت مانند يک روانپزشک ماهر نگرش امير را به طور اساسي تغيير داد.تا حدي که خانواده ي امير که از رفتار او رنج
ميبردند متوجه تغيير او شده بودند واز اين تغيير همه خوشحال بودند
امیر بعد از صحبت با آیدا فهمیده بود که به چه فرشته ای دل بسته و هر قدر که بیشتر او را میشناخت علاقه اش به او بیشتر وبیشتر میشد
اما انگار در هر راهی باید موانعی باشد که انسان را نگذارد که به آنچه میخواهد برسد
ـ"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""حتما منتظر ادامه داستان باشيد
ـ""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""با عشق زندگي کنيد
ـ""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""خدا نگهدار
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام
(یک تشکر)
از همه از همتون ممنونم که نظر دادين و منو دلگرم کردين که بدونم يکي هست که حرفهامو ميخونه
همتونو دوست دارم
ادامه ي داستان
حدودا هفت ماه بعد(اواخر بهار)
همه چيز به خوبي ميگذشت ولي يه چيزهايي بود که آيدا از امير مخفي کرده بود البته فقط به خاطر خود امير و اون وجود کسي ديگه بود که عاشق آيدا بود
اسم او سعيد بود ودو سال از امير بزرگتر بود سعيد قبل از امير به آيدا گفته بود که دوسش داره ولي آيدا اونو دوست نداشت واينو به خودش گفته بود
خانواده ي سعيد از بستگان دور خانواده ي آيدا بودند وهر از چند گاهي به خونه ي هم ميرفتند
پدر سعيد صاحب شرکت بزرگي بود و وضع مالي خيلي خوبي داشتند.سعيد از کودکي هر چه خواسته بود به اون رسيده بود وتنها چيزي که بهش نتونسته بود
برسه عشق آيدا بود که با پول و ثروت نميشد اونو خريد
اواخر بهار بود که آنها تصميم گرفتند به منزل خانواده ي آيدا بيايند. آيدا بر عکس پدر و مادرش از آن خانواده مغرور متنفر بود واين بارتنفرش بيش از پيش
شده بود ونگران وناراحت بود براي اينکه هر بار که آنها مي آمدند سعيد ئو باره آن قصه ي قديمي را شروع ميکرد و هر بار با مخالفت آيدا تمام ميشد
آيدا ديگر تصميم گرفته بود اگر سعيد دوباره پيشنهادي داد با برخوردي شديد تر اين ماجرا را براي هميشه تمام کند تا او از اين علاقه ي يکطرفه اش دست بردارد
روز موعود رسيد و آن خانواده تشريفشان را آوردند.سعيد آخر از همه آمد و وقتي وارد خانه شد چشمهايش را خيره کرد به آيدا
کمي بعد آيدا رفت به سمتي که دور از چشم سعيد بود.سعيد رفت به سمت مادر آيدا که کنار آيدا ايستاده بود و به اوسلام کرد وبعد با لحن بخصوصي به آيدا سلام کرد
ولي آيدا جوابش را نداد
سعيد يک خواهر داشت به اسم سپيده که يک سال از سعيد بزرگتر بود .او هماز عشق سعيد اطلاع داشت و مثل پست چي حرفهاي امير را به آيدا ميرساند
با لاخره آنها آمدندو کنار هم نشستند .آيدا از سپيده هم زياد خوشش نمي آمد.کمي بعد با اصرار مادر آيدا او وسپيده رفتند به اتاق آيدا
حالا سپيده شروع کرده به تعريف از سعيد که تو دانشگاه فلان نمره رو آورده و باباش ميخواد واسش فلان ماشين رو بخره و از اينا
بالا خره طاقت آيدا تموم ميشه وميگه:چرا همش از برادرت ميگي يکم از خودت بگو.
سپيده ميگه:آخه عزيزم ازخودم بگم به چه دردت ميخوره .آيدا فورا ميگه :از اون بگي به چه دردم ميخوره
سپيده بعد از کمي مکث ميگه: ببين آ دا خودت خوب ميدوني که امير از تو خوشش مي آد .اون واقعا تو رو دوست داره.
آيدا : ببين من قبلا هم..... سپيده سر حرف آيدا ميپره وميگه فقط بگو چرا ؟ اون چه عيبي داره که تو نميخواي.......
آيدا قبل از اينکه حرف سپيده تموم شه بلند ميشه و ميگه :سعيد ـ اون ـ عيبي ـ نداره ولي من اونو دوست ندارم
وبا لحني عصباني تر وهشدار دهنده تر ميگه: بذاريد راحتتون کنم حتي اگه منو بکشن هم ذره اي اونو دوست نخواهم داشت
چن لحظه ي بعد هم ميگه: بهتره بريم پيش بقيه سپيده از درون داشت منفجر ميشد که اين بار هم به اصرار سعيد خودشو کوچيک کرده
هر دو مدتي بعد ميروند پيش بقيه
بالاخره بعد از صرف نهار وقت خداحافظي ميرسد در حين ترک خانه سعيد در باره ي نتيجه ي کار از سپيده سوال ميکند
و سپيده قضيه را به سعيد مي گويد سعيد به شدت ناراحت ميشود ولي هيچ چيز نمي گويد
در حين خروج آنها امير که داشت به خانه بر ميگشت سعيد را ميبيند
آيدا هم امير را ميبيند وچند لحظه ي بعد آيدا شگفت زده امير وسعيد را ميبيند که به طرف هم رفته و دارند با هم خوش و بش ميکنندو از ديدن يکديگر خوشحال شده اند
(ادامه دارد)
ــــــــــــــ----ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ----ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ----ـــــــــــــــــــــــــــــ
باز هم سلام
سلام به آيدا ـ آيروناـ باران ـ نازنين ـ مهشيد ـ ميلاد ـ علي ـ پارميداـ مريم ـ رهاـ شيماـ کاوه
وهر کس ديگه اي که اومده
واقعا از همتون ممنونم که اومديد و نظر داديد
امــــــــــــــــــا ادامه ي داستان
امير وسعيد يه زماني (حدودا 2سال قبل )تو باشگاه بدنسازي با هم آشنا شده بو دندوهمون زمان وقتي سعيد تو کنکور قبول شد ديگه همديگه رو نديده بودند
قرار شد اونا باز هم همديگه رو ببينن
چند روز بعد وقتي امير آيدا رو ديد در مورد سعيد از آيدا پرسيد وآيدا گفت که از فاميل هاي دورمونه وامير گفت که پسر خوبيه وزرنگه وازش تعريف کرد
آيدا گفت مگه تو اونوو ميشناسي امير گفت :آره بابا خيلي وقت بود همديگه رو نديده بوديم قرار شد باز هم همديگه رو ببينيم . آيدا:ببين امير ازت يه خواهشي دارم
امير:ميدوني که هر چي بخواي قبول ميکنم .آيدا :پس قبول کن که با سعيد رفاقت نکني .امير :با سعيد؟ چرا
آيدا يه خواهش ديگه :هيچ سوالي در اون مورد نپرس . امير پس از کمي مکس جواب ميده :باشه حالا که تو ميخواي باشه
چند روز بعد
گوشي امير به صدا در مياد. امير گوشي رو بر ميداره
ـ بله
ـ الو سلام امير
ـ شما
ـ منم بابا .سعيد .مگه قرار نبود امروز بياي پارک
ـ سلام ببخشيد کار دارم نميتوم بيام
ـ اي نا رفيق
ـ ببخشيد ديگه خدا حافظ
ـ يه لحظه صبر کن بابا .لا اقل واسه يه سوال که وقت داري؟
ـ سوال؟ چه سوالي؟
ـ يه سوال حياتي واسه من . ببينم کنار دستت کسي که نيست؟
ـ نه . بگو
ـ در مورد يکي از دختر هاي همسايتونه . اسمش آيداست؟
ـ امير با حيرت وباصداي شاکيانه گفت:آيدا ؟
ـ آره. ميخواستم بدونم خبر نداري تو محله تون يا هر جاي ديگه يکي بهش نظر داشته باشه
ـ نفس امير تو سينه اش حبس شده بود وداشت از عصبانيت منفجر ميشد..گوشي را همان لحظه خاموش کرد ورفت نشست روي تخت خود و با همان قيافه ي متحير و عصباني
غرق در سکوت شد و به فکر فرو رفت
آن روز قرار بود آنها همديگر راببينند
آيدا باديدن امير سلام کرد ولي امير فقط به آيدا نگاه ميکرد
آيدا:چيزي شده؟
امير: سعيد بهم زنگ زد
آيدا:سعيد؟
ـ آره
ـ ازم پرسيد کي تو محلمون به تو نظر داره
ـ آخه به اون چه ربطي داره ؟
ـ يه سوال ازت ميپرسم خواهش ميکنم راستشو بگو. سعيد دوست داره؟
آيدا چيزي نميگه
امير با حالتي ناراحت ميگه:بهم بگو دوست داره يانه
آيداباصدايي خيلي ضعيف جواب ميده :آره
امير براي چند ثانيه چشمهاشو ميبنده بعد در حالي که غرق در سکوتي پر از هزاران حرف بود سرشو ميندازه پايين وپشت به آيدا ميکنه.
و در حالي که پشتش به طرف آيدا بود ميگه:تو هم دوسش داري ؟
آيدا ميگه : به خدا ازش متنفرم
امير بر ميگرده به طرف آيدا وبا صداي محکم ميگه:ميفهمي چي داري ميگي ؟ من تو هيچ چيز حريف سعيد نميشم
اون همه چيش بهتر از منه .منو اون رو نميشه با هم مقايسه کرد.هر آدم عاقلي هم ميدونه............ـ
آيدا وسط حرفهاي امير ميپره وبا لحني غمگين و عصباني ميگه:بس کن.حالا من ازت ميپرسم.اگه يه دختر قشنگ تر ازمن وپولدار تر از من دوست داشته باشه
چيکار ميکني؟
جواب منو بده . چيکار ميکني؟ هان
امير ساکت ميشه
آيدا: تو هنوز معني عشقو نمي فهمي
آيدا بعد از گفتن آن جمله آنجا را ترک ميکند
امير همان طور ايستاده بود در حالي که داخل چشمهايش را بلور هاي اشک درخشان کرده بود
(ادامه دارد)
سلام
قصه ي ما تا اونجايي رسيد که قضيه ي سعيد بين آيدا و اميرفاش شد
امير خوشحال بود .چون فهميده بود آيدا دختري نيست که دنياشو با عشقش عوض کنه.آيدا عشقشو باور کرده بود وبه امير ايمان داشت همون طور که امير اين ايمان رو در خودش داشت
اما دنيا خيلي بيرحم تر از اين حرفاست که همه چيز رو به کام آدما بگذرونه.....يک اتفاق باور نکردني همه چيز رو عوض ميکنه
يک هفته از آخرين ديدار امير وآيدا گذشته.تو اين مدت اونا هيچ ارتباطي با هم بر قرار نکرده بودند و امير که دلش براي ديدن آيدا خيلي تنگ شده بود ميخواست هر جوري شده اونو ببينه
و زنگ ميزنه به گوشي آيدا....کسي گوشي رو بر نميداره.امير چندين بار زنگ ميزنه ولي از جواب خبري نبود.امير با خودش ميگفت :امروز بايد خونه باشه. اگه جايي ميرفت حتما بهم ميگفت. يعني کجاست؟
اين سوالات ذهن امير رو بهم ميزنه و امير رو کمي نگران ميکنه.امير ميدونست که هيچ کاري جز انتظار براي معلوم شدن قضيه نميتونه انجام بده
اين انتظار تلخ 3 ساعت طول ميکشه.امير از خونه ميره بيرون و کمي بعد که خيره شده بود به دم در خونه ي آيدا مادر آيدا رو ميبينه که سراسيمه و گريون از خونه بيرون اومد
تا امير رو ميبينه ميره به طرفش و وقتي ميرسه بهش ازش خواهش ميکنه که اونو به بيمارستان برسونه
ماشين پدر امير تا ظهر که سر کار بود در اختيار امير بود .ترس وناراحتي تو صورت امير کاملا معلوم بود وفورا ميپرسه چه اتفاقي افتاده ومادر آيدا از يه تصادف خبر ميده که در اون تصادف آيدا و
.پدرش مجروح شدند پاهاي امير ديگه قدرت ايستادن نداشتند ولي بايد خودشو کنترل ميکرد . با دستپاچگي تمام در ماشينو باز ميکنه و با مادر آيدا به سمت بيمارستان حرکت ميکنه
و بالا خره به بيمارستان ميرسند.مادر آيدا با چشمهاي خيس و ناله کنان همراه امير وارد بيمارستان ميشوند امير فقط در دلش به خودش ميگفت :چيزي نشده حتما يه جراحت سطحي پيدا کرده
و اين طور خود را آرام کرده بود .بالاخره پس از پرس و جو و خبر گرفتن از چند پرستار از يکي از پزشکان خبر وضع وخيم هر دوي آنها را ميدهد و با اين خبر مادر آيدا با وضعي غير قابل توصيف
روي زمين مي افتد . يکي از پرستارها به سمت مادر آيدا ميره و اونو آروم ميکنه.امير که نميدونست چيکار کنه اشکهاي روي صورتشو پاک ميکنه وبا صداي لغزان و آروم ميپرسه:ميپرسه زنده ميمونن؟
دکتر ميگه وضع پدرتون خيلي بهتره ولي خواهرتون کمي وضعش نگران کننده تره.امير ديگه نميتونست جلوي خودشو بگيره ودر حالي که سرش رو به زير انداخته بود صداي خفيف گريش معلوم بود
اميردرحاليکه چشمهاشو بسته بود وبه آيدا فکر ميکرد صداي دکتر به گوشش خوردکه ميگفت:فقط بايد دعاکنيد و اميردر همون حال با خودش ميگفت :تو زنده ميموني .تو بايد زنده بموني مطمعنم زنده خواهي موند
مادر آيدا با ناله رو به دکتر ميگه الآن کجان ؟ ميخوام ببينمشون...و دکتر جواب داد نميتونيد ببينيدشون الآن تو آي سي يو هستند.
يک ساعت گذشت .هيچ کس از حالت قبلي خودش در نيومده بود و امير و مادر آيدا هنوزاونجا منتظر بودند و نميدونستند چيکار کنند .در اين هنگام چند نفر که از بستگان آيدا بودند به آنها اضافه شدند
مادر آيدا از امير تشکر کرد و گفت :اقا امير ممنون تو برو خونه مادرت نگران ميشه....امير که ديد دليلي براي ماندن ندارد به ناچار خدا حافظي کرد و رفت تا از بيمارستان خارج شد و سوار ماشين شد
داخل ماشین دیگه نتونست خودشو نگه داره وبغضش ترکيد و گريه اش تازه شروع شد. با خود ميگفت : آخه خدا چرا اون؟ بين اين همه آدم چرا آيدا ؟........
_____________________________________________________________________________
بقيه ي داستانو خيلي خيلي زود خواهم گفت (حد اکثر تاسه روز ديگه).قول ميدم
()0()0()0()0()0()0()0()0()0()0()0()0()0()0()0()0()0()0()0()0()0()0()0()0()0()0()0()0()0()0()0
قسمت هفتم
سلام
دیدید زود اومدم
یه تشکر صمیمانه به همتون به خاطر نظراتون بدهکارم
بي مقدمه ميرم سراغ ادامه ي داستان
آيدا طي يک تصادف به آن وضع افتاده بود و امير در آستانه ي از دست دادن تمام زندگي اش بود
تايک هفته امير کارش رفتن به بيمارستان و اطلاع از وضع آيدا بود وشبها در حال دعا بود که وضع آيدا به حالت اولش برگردد
یک هفته گذشت و در هفتمین روز عمل جراحیروی مغذ آیدا با موفقیت انجام شده بود و آیدا از مرگ رهایی یافته بود .
امیر از نجات آیدا از مرگ اطلاع یافته بود.اون روز بهترین روز زندگی امیر بود ولی وقتی این خبر رو شنید فقط داشت گریه میکرد.
ولی آیدا هنوز به هوش نیومده بود
فردای اون روز امیر صبح زود به بیمارستان رفت .اون رو ز خیلی ها اومده بودند .چون همه از بهبود وضعیت آیدا با خبر شده بودند و میخواستند
برای تبریک به بیمارستان بروند .سعید و خونوادش جزو اون جمع بودند .امیر با دیدن سعید شکه شد .از وقتی که فهمیده بود که سعید به آیدا علاقه داره یه جور
حس حقارت پیش سعید داشت و بد ترین صحنه ای که تو دنیا میتونست مقابل چشاش باشه چهره ی سعید بود
امیر بادیدن اون تصمیم گرفت از بیمارستان خارج بشه .ولی سعید متوجه حضور امیر شد وفورا رفت به سمت اون
سعید به او سلام کرد .امیر هم با حالت اکراه و اجبار با یه سلام نیمه جون جوابشو داد
بعد سعید شروع کرد.دیدی چه اتفاقی داشت می اومد تموم زندگیم داشت نابود میشد عشقم داشت میمرد فقط خدا اونو برام نگه داشت...........0چهرشم با گفتن این جملات ناراحت نشون میداد
که به امیر بفهمونه چقدر از این اتفاق متاثر شده
امیر با شنیدن این حرفها از عصبانیت نمیدونست چیکارکنه اون قدر عصبانی بود که چشمهاش سرخ شده بودند
دلش ممیخواست همون جا دندونهای سعید رو بشکنه تا اون دهانی که به آیدا میگفت (عشقم )پر خون بشه ودیگه جرات نکنه
در مورد عشق " اون هم نسبت به آیدا حرف بزنه
وقتی که موتور سعید گرم شده بود و کم کم میخواست بگه که اصلا آیدا زنمه امیر وسط حرفهای سعید شروع به حرکت کرد و گفت:ببخشید من خیلی کار دارم و فورا ازش دور شد
ولی سعید دست بردار نبود و در حالی که امیر ازش دور میشد پرسید : راستی اون روز چرا موبایلت خاموش شد
و جوابی نشنید...........سعید بعد از مدتی که امیر کاملا ازش دور شده بود با خودش گفت:اصلا اون اینجا چیکار میکرد؟
و بعد با همان حالت مبهم برگشت پیش بقیه
امیر دیگه مطمعن بود که حال آیدا خوبه به حال خوب آیدا فکر کرد و با خوشحالی بیمارستانو ترک کرد وسعی کرد سعید و حرفهاشو فراموش کنه
چون میدونست اون با تموم امتیازاتی که داره تو عشق حریفش نمیشه
فردای اون روز امیر دوباره به بیمارستان رفت ولی این بار سعی کرد خیلی محتاتانه عمل کنه و هیچ کس از حضورش با خبر نباشه
با احتیاط والبته با زیرکی تمام پزشک جراح آیدا رو گیر آورد و ازش پرسید آیدا بهوش اومده یا نه؟
و پزشک جواب میده:بله بهوش اومده.....اما
امیر میپرسه:اما چی؟
پزشک:ضربه ای که به مغذش وارد شده باعث شده اون دچار فراموشی بشه.اون هیچی یادش نیست و همه رو فراموش کرده حتی پدر و مادرشو
امیر که دیگه واقعا عصبانی بود پرسید:یعنی چی که هیچ چیز یادش نیست . مگه ممکنه
پزشک: البته این تنها کسی نیست که این طور شده .ما نمونه های دیگه ای هم تابحال داشتیم
امیر با همون حالت قبلی میپرسه:حالا چی میشه
پزشک:هیچی فقط باید صبر کرد و منتظر موند تا این وضعیت درست بشه
امیر باشنیدن این جمله میپرسه:پس حافظش بر میگرده
بله ولی نمیشه پیش بینی کرد کی.شاید یه ماه دیگه شاید یه سال دیگه و شاید خیلی دیرتر
------
امیر باز با یک مشکل دیگه مواجه میشه و برای حل مشکلش فقط میتونه صبر کنه...در حالی که تو این وضعیت امیر هر کاری برای حل این مشکل میتونه انجام بده جز صبر
-----------------------------------------------------------------------------
شما فکر میکنید چه اتفاقی خواهد افتاد؟
خیلی زود خواهید فهمید
اگه یکی این داستانو میخونه حتما نظر بده چون برای من نظرات شماست که مهمه . من به خاطر نظرهاتون مینویسم
وخیلی دوست دارم بدونم که نوشته هام از نظر بقیه چه طوراند
=====================================================
قسمت هشتم
امير بيمارستانو ترک ميکنه.اون روز امير تا صبح بيدار بود ونميتونست بخوابه.با خودش ميگفت:مگه ممکنه منو فراموش کرده باشه .هر کي رو فراموش کنه منو فراموش نميکنه.اين غير ممکنه
امير باورش نميشد که چنين اتفاقي براي آيدا بيفته
برگرديم به بيمارستان .جايي که آيدا به هوش اومده و هيشکي رو نميشناسه
از اون همه آدم فقط مادر آيدا باقي مونده بود .پدرش هم به خاطر وضعي که داشت نگذاشته بودند از وضع آيدا باخبر بشه
تو اون اتاق آيدا داره به چشمهاي مادرش که از فرط گريه کبود شده بودند نگاه ميکرد.مادرش آيدا رو خيلي دوست داشت .آيدا تنها فرزندشون بودو مادرش عاشقانه دخترشو
تا اون مدت از کوچکترين ناراحتي و لغزشي دور نگه داشته بود حالا که اين وضع رو ميديد نميتونست اين فشار بزرگ رو تو زندگيش تحمل کنه.و مجبور بود به اشکهاش پناه ببره
چند روز ميگذره امير تو اتاقشه زنگ گوشيش به صدا در مياد امير بدون توجه به شماره ي گوشي جواب ميده:بله
سلام
شما؟
منم سعيد
امير تازه ميفهمه چي کار کرده مجبور بود جواب بده . جواب ميده:سلام سعيد...تويي ؟ سعيد:ميخواستم در مورد يه موضوعي باهات حرف بزنم
امير:بگو سعيد:در مورد آيداست
امير واقعا هيچ حرفي براي گفتن نداشت
سعيد:گوشي دستته؟
آره بگو_
يادته خيلي وقت پيش يه سوال ازت پرسيده بودم.حالا ميخوام جوابشو بدونم
امير ساکت بود مکث کرده بود ميخواست تصميم درست رو بگيره سعيد:صدام مياد يا مثل دفعه ها ي قبل قطع شد
امير:نه قطع نيست صدات کاملا واضحه آره يادمه.پرسيده بودي که کي به آيدا نظر داره...ميشه قبل از اينکه جوابتو بدم يه سوال ازت بپرسم
سعيد: البته.بگو
امير:توکه آيدارودوست داري نه؟
سعيد:سوالت اين بود آره دوسش دارم
پس حتما اونم تورو دوست داره نه؟-
سعيد هيچي نميگه امير :قطع که نشده؟
سعيد :نه قطع نشده
امير: اصلا چه سوالي بود پرسيدم.اين که جواب نميخواد خوب معلومه که تورو ميخواست اگه تورونميخواست که عشقت نبود زندگيت نبود.اصلا اگه دوست نداشت که همه چي بهم ميخورت.درست ميگم ديگه.نه
سعيد که حرفي نميزد و به شدت عصباني شده بود با جديت وحالت خشم جواب داد :آره درست ميگي حق با توهست اون منو خیلی دوست داشت اونقدر دوسم داشت که مصر بود هر جه زود تر ما دو تا به عقد هم در بیایم و نامزد بشیم تاهیچ
مانعی سر راه عشقمون نباشه.....بعد با حالت آرومتر و با حالت کنایه ای گفت:برامون دعاکن خدا حافظ
امیر گوشی رو قطع کرد وهمزمان چشمهاشم بست
امیر خوب میدونست که هر پدر و مادری توی خواب دنبال همچین پسری واسه دخترشون میگردند پسری که تو هیچ زمینه ای کم نداشت چه از لحاظ سواد و چه از لحاظ مادیات
امیر مثل یک بازنده ی واقعی همون طور چشمهاشو بسته نگه داشته بود. با شکست در مقابل سعید دونفر بدبخت میشدند .آیدا و امیر.
سعید با وجود پست فطرتی و نا پاکیش فوق العاده باهوش بود. میدونست که نباید دیر کنه و تمام تلاشش رو بکنه تا با آیدا نامزد بشه .و با کمک خواهرش خونوادش رو با زیرکی هر چه تمامتر قانع کرد که منو آیدا از خیلی وقت پیش همدیگه رو دوست داشتیم.
مدتی نگذشت که این قضیه رو خونواده ی آیدا فهمید پدرو مادر آیدا که فوق العاده ساده وزود باور بودند همه چی رو باور کردند . اونها دلیلی نمیدیدند که با این وصلت مخالف باشند.آینده ی آیدا رو با این وصلت تضمین شده میدونستند طوری که باشنیدن این خبر
واقعا خوشحال شده بودند.ولی مادر آیدا از اونها خواست که یکی دو ماهی صبر کنند
هیچکس نمیتونست که اعتراض کنه .در ضمن اصرار سعید هم میتونست باعث شک خونواده ی آیدا بشه
خبر ازدواج سعید و آیدا توی کوچه پیچیده بود ولی امیر هنوز خبر نداشت تا که یک شب سر شام میون صحبتهای پدر و مادر امیر "او این خبر رو از مادرش شنید
باشنیدن این خبر امیر از سر جاش بلند شد
مادرش گفت :کجا غذاتو که نخوردی
امیر گفت :دیکه سیرم و بلند شد رفت اتاقش
هیچ کس تو اتاقش نبود...یاد اون آش نذری افتاد که برای آیدا آورده بود و یاد روز های خوبی که با آیدا بود افتاد
بعد در حالی که داشت گریه میکرد روبه خدا کرد وگفت :نمیزارم ازم بگیرنش تو باید کمکم کنی سعید خیلی چیزا داره میدونم ...ولی... ولی من تورو دارم
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ادامه دارد......0
سلام به همراهان عزیز عذر خواهی میکنم به خاطر این مدت که
مشکلاتی برام پیش اومده بود که نتونسته بودم ادامه ی داستانو بنویسم
ادامه ی داستان
امير که مي خواست به آيدا حقيقتو بگه تصميم ميگيره هر چه زودتر آيدا رو ببينه و همه چي رو بهش بگه
آيدا گوشي روبر ميداره و با همون صداي آروم هميشگيش جواب ميده : بله
صداي آيدا باعث ناراحتي امير ميشه و قدرت صحبت رو براي چند لحظه از امير ميگيره
چند لحظه ي بعد امير جواب ميده:سلام
آيدا:شما؟
امير:من؟ امير
آيدا : امير؟ نميشناسمتون.ميشه بگين چيکار داشتين؟
امير: ببينيد من بايد شما رو ببينم يه چيزايي هست که شما بايد بدونيد
و فورا محل قرار و زمان اونو به آيدا ميده و ميگهخواهش ميکنم تنها بيايد
زمان موعود هست و حالا امير روي يکي از نيمکت هاي پارک نشسته بود و مقابلشو که محل اصلي قرار بود رو
ميديد .در اين حين صداي پا ي يه نفر به گوشش رسيد و حس کرد از پشت سر بهش نز ديک ميشه
اون آيدا بود .وقتي امير سرشو برگردوند و نگاش به آيدا افتاد ناخود آگاه ايستاد در حالي که زل زده بود به
آيدا و چيزي نميگفت
شش هفت ماه بود که اونو از اين نزديکي نديده بود
کسي رو که عاشقش شده بود و حالا
حالا اين دنياي بيرحم اونو ازش جدا کرده بود
آيدا سکوت بينشون رو ميشکنه
شما آقا امير هستيد
امير جواب ميده: بله خودمم.شما بايد يه چيزايي رو بدونيد شما نبايد با سعيد ازدواج کنيد
آيدا :سعيد؟ شما اونو از کجا ميشناسين
امير : مهم نيست مهم اينه که تو اونو دوست نداشتي
آيدا : شما از کجا ميدونيد من اونو دوست نداشتم؟:
امير:از اونجايي که تو
من چي
امير سرشو ميندازه پايين و ميگه: از اونجايي که من و تو همديگه رو قبل از اين اتفاق دوست داشتيم
تو هيچي يادت نيست تو از اين پسره متنفر بودي.تو هميشه بهم ميگفتي از اين پسره متنفري
آيدا:چطور باور کنم حقيقتو ميگيد
امير:چه دليلي ميتونم داشته باشم وقتي هيچ کس از عشق پنهوني ما خبر نداشت جز من و شما
آيدا:شما انتظار داريد من بدون هيچ مدرکي همه ي حرفاتونو باور کنم؟
امير:يعني باور نميکنيد؟
آيدا :نميدونم هيچي نميدونم
امير :فقط کمي صبر کنيد خواهش ميکنم کمي صبر کنيد
آيدا:متاسفم من ديگه بايد برم
آيدا با چهره ي که هزاران سوال و ابهام در آن وجود داشت امير را ترک ميکند
و همه چيز خراب ميشه وقتي سعيد از اين قضيه با خبر ميشه
سعيد:پس گفتي اسمش امير هست
آيدا:سعيد اون کيه
سعيد خنده ي تلخي ميکند و جواب ميدهد:
يکي که دشمني ديرينه اي باهام داره و ميخواد زندگيمو ازم بگيره
آيدا :حالا بايد چيکار کنيم
سعيد:ميدونم چيکارش کنم.باهاش واسه فردا تو محلي که ميگم قرار بذار
آیدا این کار رو میکنه امیر هم که از هیچ چیز خبر نداشت با خوش باوری
و امید واری قبول میکنه
سعید چند نفراز آدمای شر و لات و اوباش جمع میکنه و میفرسته به محل قرار
الآن یکو نیم ساعت مانده به زمان قرار
محل قرار یک جای خلوت تقریبا یه جایی مثل خرابه بود که بیشتر وقتها خلوت و سوت و کور بود
آیدا از کاری که کرده بود نگران بود بالاخره تصمیم میگیره زنگ بزنه به سعید
گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه
بله
سعید میخوای چیکار کنی
تویی آیدا
سعید کار خطر ناکی نکنی
چی میگی
میخوای بلایی سر اون پسره در بیاری
تو نگران نباش بسپر به من
میخوای چیکار کنی
هیچی یه تنبیه کوچولو
آیدا همین لحظه با ناراحتی جواب میده:چی ؟ با اون نباید کاری داشته باشی این درست نیست
این اسمش خیانته
سعید جواب میده:گفتم که نگران نباش... آیدا؟
آیدا گوشی رو قطع کرده بود
آیدا تصمیم گرفت خودش به اون محل بره و جلوی این اتفاق رو بگیره ....
ادامه ی داستانو خیلی زود خواهم گفت
۱ سال گذشت و من آپ کردم
سلام نمیگم چرا آپ نمیکردم چون مساله شخصیه حالا بخونین
سعید با چند نفر حسابی با امیر درگیر میشوند و شدیدا امیر را کتک میزنند و وقتی آیدا سر قرار می آید که از امیر یک لاشه باقی مانده بود
امیر با دیدن آیدا قدرت میگیرد و از جایش بلند میشود یک لحضه به چشمان وحشت زده ی آیدا نگاه میکند و دوباره به زمین می افتد
وقتی چشمهایش را باز میکند خود را در یک بیمارستان میبیند و پدر و مادرش را بالای سرش
آیدا او را به بیمارستان انتقال داده بود و به طرزی که خود ناشناس باقی بماند به والدین امیر خبر میدهد و میرود
یک پزشک پدر و مادر امیر را صدا میکند و آنها برای مدتی از امیر دور میشوند.پرستار در این حین نامه ای به امیر میدهد
و میگوید: این نامه رو یه خانوم دادن گفتن فقط به خودتون بدم
نامه ی آیدا بود
سلام
نمیدونم تو کی هستی و چرا این کار ها رو میکنی .هیچی نمیدونم ولی میخوام یه چیزی بگم
من واقعا با سعید خوشبخت میشم حتی اگه در گذشته عاشق کسی بودم مطمعنم اشتباه میکردم و راه درست رو ا این اتفاق پیدا کردم
خواهش میکنم همه چیز رو فراموش کن مثل من
امیر سرمها رو از دستش وا میکند و از جایش بلند میشود و میگوید :میخوام برم خونه
چند بار که با صدای بلن این حرف را میزند بقیه میشنوند و می آیند کنار امیر
او اصلا تعادل روانی نداشت و همین جور داد و بیداد میکرد
مادرش از دیدن این صحنه ها به گریه می افتد و امیر را ارام میکند اما انگار بی فایده بود
خلاصه اون روز تمام میشود و امیر در خانه تحت پرستاری مادرش قرار میگیرد
حالا بریم سراغ آیدا
مقدمات جشن و عروسی تدارک دیده شده و همه چیز برای یک جشن پر شکوه آماده است.
و بالاخره روزی میرسد که قرار است مراسم عقد برگذار شود
در یک خانه ی مجلل میهمانان زیاد .سعید و آیدا و عـــــــــــــــــــاقد
عاقد برای بار اول خطبه را میخواند
مثل همیشه برای بار دوم میخواند .و برای بار سوم میخواند:برا ی بار سوم میپرسم ....عروس خانم....آیا من وکیل هستم؟
در این حین یک نفر با سرعت در را باز میکند و داد میزند نه
همه او را نگاه میکنند
او فریاد میزند:....نه ..نه..........من نمیزارم این ازدواج اتفاق بیفته
او امیر نبود یک دختر بود
دختر ی که داشت گریه میکرد .... او تقریبا هم سن و سال آیدا ود
ادامه دارد............
اونایی که نخوندن برن از اول بخونن
قسمت آخر بخش اول
دختره داد زد نميذارم اين وصلت سر بگيره چشاي گريون دختره همه رو مات و مبهوت كرده همه دارن از خودشون ميپرسن اين كيه
اين سوال رو مادر سعيد ميپرسه و دختره رو ميكنه به سعيد و ميگه :منو ببخش سعيد وقتي شنيدم ازدواج ميكني حالم ازت به هم خورد ولي گفتم بذار زندگي كنه هر كاري باهام كرده به درك و لي سعيد من ديروز فهميدم ....
سعيد ميپره وسط حرفاي دختره و ميگه تو ديگه كي هستي خانم حالت خوبه پول ميخواي؟چرا فكر ميكني ميتوني با يه شايعه......
وسط حرفاي سعيد دختره داد ميزنه :سعييد تو ايدز داري
سعيد كاملا ساكت ميمونه
دختره تكرار ميكنه باصداي لرزون ....سعيد تو ايدز داري....از من گرفتي...منم تازه فهميدم ... و تو اون جمع شروع ميكنه زار زار گريه كردن
سعيد همون سعيد مغرور همون متقلب ...الان چي ميشنوه....چي شد.....چشاش سياهي ميره و از هوش ميره
همه ي جمع شروع ميكنن داد و بيداد
تنها كسي كه سكوت هنوز تو وجودش جريان داره آيداست
آيدايي كه نشسته و داره تماشا ميكنه
حالا عروسي رو فرض كنيد كه وسط مراسمش يك جنگ راه افتاده پدر آيدا دست آيدا رو ميگيره و ميبره بيرون
صحنه سياه ميشه
حالا يك ساعت از جريان گذشته و آيدا تو اتاقشه
تنها خودشو خودش .... ياد امير ميفته ... ياد حرفاي امير.... ياد سعيد....ياد خودش ...چشاش سرخه سرخه
دلش ميخواد بميره
خيلي دلش پره ديگه دووم نداره....ديگه ظرفيت نداره ..... ديگه تحمل ندداره نگاهي به عكسش ميكنه كه زده روي ديوار
با چشاي غرق اشك با مشت هجوم مياره به عكس و قابشو با دستش ميشكنه
دستش زخم ميشه قطرات خون دستش سرازير ميشن
قاب كج شده و از پشتش يه عكس افتاده
عكسي كه قطره هاي خون روي اون ميريزن
عكسي كه پشت قاب پنهون بود
عكس امير بود
آيدا عكس رو ور ميداره و نگاهش ميكنه
آره عكس امير هست.....و.اميري كه پنهونش كرده بود پشت عكس خودش...آيدا حيرت زده شده...اين عكس همه ي گذشتشو و خاطراتشو بر ميگردونه و همه چي يادش مياد و آروم ميگه
امير؟!!!!!!!!!!! ادامه دارد